محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

213

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

هيچ نتوانست كردن . گفت اينجا بنشينم كه چون پيغمبر به منزل رسد و مرا نبيند ، كس باز فرستد . و پيغمبر عليه السّلام مردى را بر ساقهء لشكر گماشته بود نام او صفوان بن المعطَّل السلمى ، تا چون لشكر برفتى او بر آن جايگاه ببودى تا روز ، پس بجستى تا اگر كسى چيزى گم كرده بودى ، او بياوردى . پس چون روز روشن ببود ، صفوان اندر لشكرگاه همى گرديد ، سپيدى چادر ديد . چون فراز شد ، عايشه را ديد . گفت : اى زن پيغمبر ، ترا چه رسيد ؟ گفت : چنين و چنين بود ، و قصّه بگفت . صفوان او را بر شتر خويش نشاند و مهار به دست گرفت و همى راند . چون پيغمبر عليه السلام به منزل رسيد ، عايشه را نديد . على را از پس باز فرستاد . على چون بيامد ، صفوان را به راه اندر ديد كه عايشه را همى آورد . بپرسيد كه چه افتاد . عايشه قصّه بگفت . على سبك باز گشت و پيغمبر را از آن آگاه كرد . و خبر اندر لشكر افتاد كه عايشه به هودج اندر نيست . چون بديدند صفوان همى آمد و عايشه را همى آورد ، عبد الله بن ابىّ گفتا : عايشه معذور است بدين كه كرد ، كه صفوان از محمّد خوبروىتر است و جوانتر ، و هر كسى چيزى ديگر همى گفتند . چون باز مدينه آمدند ، سخن فاش گشت . و هر كسى بر گونهء ديگر مىگفتند به زشتى . و مردى بود از بنى عبد مناف ، رهى بو بكر بود و به خانهء او اندر بودى ، و بو بكر او را خالى خواندى و گفتى خويشاوند است ، و مادرش را خاليه ، و نامش مسطح بود . گواهى داد و گفت : من دير است تا همى دانم كه عايشه به خانهء پدر اندر با صفوان سر داشت ، و آن زينب كه زن زيد بوده بود ، گفتا من نيز ديرگاه است تا اين همى دانستم . و ديگر حسّان بن ثابت ، شاعر پيغمبر بود ، گواهى داد . مردمان گروهى گفتند راست است و گروهى گفتند دروغ است . حسّان پيش پيغمبر آمد و مسطح را و زينب را به گواهى خواست . زينب گفتا : خواهر من چنين همى گويد كه من ايشان را به يك جاى بسيار ديدم . پيغمبر را از آن اندوه آمد سخت ، و بر عايشه هيچ پيدا نكرد ، و ليكن چون اندر شدى بر عايشه دل گران داشتى . و به مدينه اندر مستراح نبود ، و زنان را رسم چنان بودى همه به مسح كردن بيرون آمدندى . پس خداى عزّ و جلّ آيت فرستاد و گفت : * ( وَقَرْنَ في ) *